رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تشکر زیاد

مامان لارا جون واقعا ازت تشکر میکنم  بابت معرفی پماد کالاندولا. پاهای رادوین خیلی بد جوری سوخته بود هر کسی که می دید اشکش در میومد مثل تاول شده بود  الان 3 روز که استفاده میکنم واقعا پاهاش خوب شده  ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون دوست عزیزم ...
21 آبان 1391

پسر نازم مریض احوال هست

 قربون اون چشمهای قشنگت این چند روز که به شما و ما سخت  می گذره . تا الان 3 بار دکتر بردمت ولی هنوز خوب نشدی .  از روز 5شنبه  رفتم خونه مامی جون خیلی راحت بودم از ناهار شام گذاشتن و رسیدگی به خونه راحت بودم  اونجا مامی جون مراقبت میکرد دیگه دیشب اومدیم خونمون . سرفه هات شدید تر شده و تو چشمهای نازت اشک جمع میشه  دیشب تا صبح  3 نفری نخوابیدیم وقتی اونجوری سرفه میکنی دلم  ریش ریش میشه .  شاید امروز باز ببرمت دکتر  می ترسم دکتر بگه بستریت کنیم وای اصلا طاقتشو ندارم به هیچ عنوان .  هر چیزی رو که با قاشق بهت میدادم با ولع می خوردی اما الان از بس دارو تلخ خوردی وقتی قاشق به سمتت میاد گریه می ک...
21 آبان 1391

اولین مریضی پسر ما

 سشنبه  عصری  با مامی جون رفتم  پیش الهه جون  ماشاالله مبین هم بزرگ شده بود خیلی خواستنی شده  اونجا با هم بازی کردید بعد رفتیم بیمارستان دیدن مادر  ولی من شما رو نبردم داخل  بیچاره مادر هم به خاطره ریه هاش عملش افتاده برای دوشنبه  . سرما هم خورده دکتر اجازه عمل نداده تا دوشنبه اگه خوب بشه عمل میشه. وقتی از بیمارستان اومدم خونه دیدم بی قرار شدی و تب داری خیلی ترسیده بودم  تبت رو 39 درجه بود وقتی بغلت میکردم از داغی بدنت من خیس عرق میشدم خیلی سخت بود برای کسی که تا الان تجربه نداشته باشه. ساعت 3 صبح هم نمی تونستم به کسی زنگ بزنم تا بپرسم شانس منم اینترنت قطع بود نشد اطلاعات بگیرم برای پایین اور...
18 آبان 1391

بدون عنوان

 دیروز وقتی از خواب بیدار شدم    تصمیم گرفتم که وقتی بابایی از اداره اومد کل خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم  . اول بابایی غر زد گفت بی خیال شو ولی من قبول نکردم مدل خیلی برام تکراری شده بود  ناهار رو که خوردیم شروع به کار کردیم. خیلی خوب شد اتاق خوابها رو هم زیر رو تمیز کردم خیلی خوشم اومدد. شما رو هم گذاشتیم پایین پیش مامان جون. گاهی اوقات دلم برات تنگ میشد ولی اینقدر کار بود که نمیشد بیام ببرمت بالا.تلفنی جویای حالت میشدم. بعد مامی جون زنگ زد گفت مادر(مادر بزرگم) رو بستری کردیم برای عمل قلب. یه دفعه ته دلم خالی شد خیلی ناراحت شدم استرس گرفت  دیگه بعد از اینکه کارها تموم شد دلم طاقت نیاورد با مامی جون رفتیم بیمار...
16 آبان 1391

این تعطیلات چند روزه

  پنجشنبه ناهار مامانم درست کرد اومدن خونه ما کار من خیلی اسون شد اخه وقت غذا گذاشتن و رسیدگی به رادوین رو نداشتم سریع ناهار رو خوردم یه دوش گرفتم و رادوینم بردم حموم  بعد متین جون  اومد خونمون تا کار ارایش و مو درست کردن رو شروع کنیم  مامانم رادوین رو نگه داشت منم به کارم رسیدم ساعت 6:30 از قزوین با  مامان جون اینا و عمو جون و خونوادش(عموی بابایی) حرکت کردیم  به سمت مهرشهر خیلی جاده شلوغ بود ترافیک بود هنوز وارد اتوبان نشده بودیم که ماشین ما خراب شد وای دیگه اعصابم خورد شده بود ماشین رو گذاشتیم خونه مامانی (مادربزرگ بابایی) با ماشین بابا و مامان جون(پدر شوهر و مادرشوهر) رفتیم ساعت 8 رسیدیم خیلی خوب و عالی بود &...
14 آبان 1391

چکاپ 5 ماهگی

دیروز بردمت پیش دکتر حسینی تا یه چکاپ ماهانه بشی عزیزم  خداروشکر همه چیزت عالی بود 8 کیلو بودی قدت هم 70 سانت بود یه کمی هم سرفه میکردی که دکتر یه شربت گیاهی داد گفت هر 12 ساعت بهش بده  اگه خوب نشد دوباره بیارش ولی دیگه سرفه نکردی.  بعد رفتم ارایشگاه ابروم رو برداشتم  خیلی خوشکل شد  دیگه همش همین جا میرم  راضی بودم  ولی شما رو پیش مامان جون گذاشتم خواب بودی من ساعت 3 رفتم تا 7 طول کشید تا نوبتم بشه  دیگه دلم داشت زیر رو میشد نگرانت بودم  ولی مامان جون گفت  گریه نمیکنه  با خیال راحت بشین. بعد که اومدم خونه دیدم عمه جونت اینا تو راهن با سعید اقا داشتن میومدن خونه مامان جون  . ولی همین...
11 آبان 1391